|
پائیز می رسد و تو هرگز نمی رسی من توی دستای خودم زرد می شوم پشت چراغ قرمز هر چهار راه زمین یک گل فروشی- ساده ی- ولگردی می شوم پائیز می رسد خبری از تن تو نیست من با تن خودم که به جایی نمی رسم! گاهی نفس بکش و لبت را به من ببخش من با لب خودم به هوایی نمی رسم پائیز می رسد و چقدر دلگیر است وقتی کنار شانه ی من شانه ی تونیست! پائیز می رسد و تو هرگز نمی رسی باید بدون شانه تو سالها گریست...!!!!!!! وحشت از عشق که نیست ... ترس از فاصله هاست وحشت از قصه که نیست... ترس از فاصله هاست صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست ... کوله باری است پر از هیچ که بر شانه ی ماست ، گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ماست...!! من از تو می مردم اما تو زندگانی من بودی تو با من می رفتی تو در من می خواندی وقتی که من خیابان ها را بی هیچ مقصدی پیمودم تو با من می رفتی تو در من می خواندی تو گوش می دادی اما مرا نمی دیدی!!! + نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388 21:13 توسط خاطره |
فکر می کنم به هر آنچه این همه سال گذشت، به هر آنچه این همه سال نگذشت! یه آدم هایی که بودند و حالا نیستند ...به آدم هایی که نبودند و حالا هستند ! به آرزوهایی که واقعیت شدند... به واقعیت هایی که آرزو شدند! به باورهایی که پیش آمدند... به پیش امدهایی که باور نداشتم! به هفت سالگی که در انتظار بیست سالگی گذشت... به بیست سالگی که در حسرت هفت سالگی گذشت! به روزهایی که زود شب شدند... به شب هایی که زود صبح شدند! به دوست داشتن هایی که هنوز هستند و هنوز هایی که .....!!! آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت ! صدای خش خش برگ ها آوازی بود که من گمان می کردم می گوید دوستت دارم ....!!!
در ببندید و بگوئید که من ، جز او از همه کس بگسستم کس اگر گفت : چرا ؟باکم نیست فاش گویید که عاشق هستم ! قاصدی امد اگر از راه دور، زود پرسید که پیغام از کیست گر ز او نیست، بگوئید آن زن دیر گاهی است در این منزل نیست !! (فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 16:52 توسط خاطره |
خیلی وقت دل تنگم و بی قرار ! خیلی وقت این بی قراری با من همراه ! دلم گرفته و نمی دونم باید به کدوم سمت و سویی پناه ببرم! دلتنگی هایم را با چه کسی تقسیم کنم؟ افسوس که خدا هم صدایم را نمی شنود! من سکوت کردم! اما در دل فریادهایی می زنم اما افسوس خدا هم صدای فریادهایم را نمی شنود ! افسوس ! افسوس که هر دم باید سکوت کردو این فریادهاست که در وجودم ماندگاره! ای کاش می توانستم ؟ ای کاش می توانستم چشمانم را به تو هدیه دهم ! دلم برایت می سوزد و هر شب برایت اشک می ریزم! وقتی در مقابلم قرار می گیری افسوس می خورم که چرا نمی تونم چشمم را به تو هدیه بدم ! ای کاش می توانستم تا این عذاب از من دور می شد ! دردم یکی دو تا نیست ! دردم فقط عاشقی نیست! دردهایم زیاده به دادم برسه ای خدای زمین و آسمان!! تا به کجای قصه باید از دلتنگی نوشت! تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت ، تا به کی با ضربه های درد باید رام شد! یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد ! بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار؟ خسته از این زندگی با غصه های بی شمار!!
دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست!! ( فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 22:53 توسط خاطره |
|